![]() |
![]() |
|
| خارج از شوخی و کمی تا قسمتی رسمی ...! |
|
فردا ۱۰ آبان ساعت ۲ بامداد ... ۱۰ / آبان / ۸۸ ................... یک سال می گذرد از جدایی من و تو ... نوید عزیزم
دارم دق مي کنم ، تحمل ندارم دلم تنگ شده و ديگه نا ندارم
همش فکر توام ، همش بي قرارم ديگه اشکي برام نمونده که بخوام
برات گريه کنم ، فداي تو چشام دلم داره واسه تو پرپر مي زنه
تو رفتي و هنوز خيالت با منه بدون تو کجا برم ، کنار کي بشينم
تو چشماي کي خيره شم ، خودم رو توش ببينم تو که نيستي به کي بگم چشاشو روم نبنده
به کي بگم يکم نازم کنه که بهم نخنده بدونه تو با کي حرف بزنم ، دردت به جونم
تو اين دنيا به عشق کي ، به شوق کي بمونم به جونه چشمات از تموم اين زندگي سيرم
تو که نيستي همش آرزو مي کنم بميرم ترانه سرا : ؟؟؟
حالنوشت این اثر و تاثیر این اثر بر احوالات خودمان :
راستش از خودمان که پنهان نیست از شما رفقای جان چه پنهان ، این اثر از آن خودمان نبوده و نیست (!) ... اما تک تک ابیات و واژگان این ترانه گویی حرف دل ماست خطاب به نوید عزیزمان .... شاید در طی این یک سال دوستان زیادی با خودشان گفتند عجب خواهر بی خیالی... یک جو مرام و معرفت و عاطفه ی خواهرانه در وجود این خواهر رویت نمی شود ...!!!... اما فقط خدا می داند که در این یک سال در نبود نوید عزیز چه بر من و احوال من گذشت ...!... هیچ کس نمی داند در پشت این خنده های شادانه چه گریه های غمگینانه ایی نهفته است و هیچ کس نفهمید در پس این خنده های ملیح چه حرفهای ناگفته ایی ، جاخوش کرده بود ...!... هیچ کس به جز خودم نفهمید که من چه کسی را از دست دادم ...من از آنهایی که در تنهایی هایم تنهایم نگذاشتند گله نمی کنم ( هر چند که گاهی تنهایی را تنها درمان خود می دانستم !...و آنها در تنهایی هایم شلوغ میکردند ...!... اما همراهی همان(!)آنها در تنهایی هایم پشت گرمی را به من هدیه میکرد ) اما ...گاهی از بعضی آدم ها دلگیر میشوم ... دلگیر میشوم که درکم نمی کنند و نمی فهمند مرا ...چرا که گاهی در تنهایی تنهایم میگذارند و گاهی که میخواهم در تنهایی ،تنها باشم تنهایم نمی گذارند * .... از آن روز که نوید عزیزم مرا تنها گذاشت تنهایی را بیش از هر چیز دیگری دوست دارم .... دوست دارم همیشه در تنهایی خویش با خودم و خیال او خلوت کنم ...
نوید عزیزم یک سال میگذرد از جدایی من و تو ... اما هنوز هم حس میکنم اینجایی ... اینجا در قلبم جا خوش کرده ایی ...
|
|
+ نگاشته شده در
شنبه 9 آبان1388آنلاین از سوي سانـــاز منــوچــهری |
|
|
و امروز هشتم دی ماه سالروز تولد نوید عزیزم طلوع کرد
شاید نوید گلم ، واسه تولد ۲۵ سالگیش ، دیگه پیشم نیست اما نوید تا همیشه برای من زنده اس ... یاد و خاطراتش همیشه با منه ... آرزو می کنم که همیشه روحش در آرامش و شادی باشه ... راستش از وقتی نوید عزیزم رفته، من با یادش و خیالش زندگی می کنم ... درسته که باور دوریش آزرده خاطرم می کنه ... و لحظه های تاریک نبودش دلمو می شکنه و اشکمو جاری ... اما با همین حس با اون بودنه که زندگی رو نفس می کشم ... ولی خوشحالم ، خوشحالم از اینکه ، وقتی دلم می گیره و به یادش اشک می ریزم ... این اشک ، اشک پشیمونی نیست ، بلکه اشک ، اشک دل تنگیه ... و این دل تنگی با همه سختیاش ، قشنگه !! چه حس عجیبیه ... توی دل شب وقتی که تنهای تنهایی، به حال خودت ، به حال تنهایی خودت و از همه مهمتر به حال دوری رفیق عزیز لحظه هات اشک بریزی ... آره سخته ... اما هیچ چیز جز اشک تسکین درد دوری عزیزت نیست ! و حالا جز اشک نتوانی ریخت ...
کاش من هم ، کسی داشتم که وقتی رفتم ، دل تنگم می شد و به یادم اشک دل تنگی می ریخت کاش من هم کسی بودم ، که وقتی نبودم دوری ام ، اشکی را جاری می ساخت
نــــــــــــــــوید جان : تــــــــــــــــــولدت مبـــــــــــــــارک !
|
|
+ نگاشته شده در
یکشنبه 8 دی1387آنلاین از سوي سانـــاز منــوچــهری |
|
|
صدای قدم های من !
گاهی دلم برای شنیدن صدای قدم هایم تنگ می شود گاهی دلم می خواهد صدای گام هایم را شماره کنم گاهی صدای راه رفتن آدم ها را دوست دارم گاهی حتی ، برای قدم زدن اجازه می خواهم امشب دلم ، هوای راه رفتن کرد ! دلم می خواست کمی قدم بزنم زیر نور ماه راه بروم با خودم و خیال او حرف بزنم و قدم در جاده ی بی انتهای راه شب بگذارم دوست داشتم بروم آنقدر بروم تا ... نمی دانم تا کجا ... اما می خواستم در مسیر ببینم آن کسی را که چندی است دل تنگ با او بودنم دلم می خواست در تنهایی هایم باز هم سنگ صبورم بود برایم آواز می خواند دل به نگاهم می سپرد و مثل آن روزها رفیق خوب لحظه هایم بود اما ، اما حیف که دیگر او نیست و این روزها وقتی در کوچه قدم می زنم ریتم آهنگین قدم هایش را در قلبم حس می کنم و حالا ... صدای قدم های او تا همیشه با من خواهد ماند ...
به یاد رفیق فابریک لحظه هایم نوید عزیزم
|
|
+ نگاشته شده در
دوشنبه 25 آذر1387آنلاین از سوي سانـــاز منــوچــهری |
|
|
رفتی و بی تو دلم پر درده پاییز قلبم ساکت و سرده دل که می گفتم محرمه با من کاشکی می دیدی بی تو چه کرده
به یاد نوید عزیزم "
که با شاد اندیشی هایش ، شاد زیست و با طنز گویه هایش ، همیشه شادی و نشاط دلم را ترقی می داد و لبخند را به لبانم وام ! و من در طی اقساط چند ماهه وفاداری را بدون قید و شرط به او هدیه می کردم تا رفاقتمان تا همیشه ساده ، پاک و با احساس بماند .
نکته اخلاقی که باید بدانید ! راستش از خودمان که پنهان نیست از شما رفقای جان چه پنهان ، بنده در ناخوشی ها بیشتر خوش می نویسم !!! .... یعنی هر از چند گاهی که کوه غصه و غم بر سرمان ویران می شود ، بیشتر به سراغ قلم و کاغذ می رویم و الزاما بر روی نوشتن از خوشی ها کیلیک می کنیم . اما از آن طرف بام به محض اینکه خوشی های دنیا یقه مان را چسبید ، ترجیح می دهیم به سراغ موزیک ، شعر و ترانه برویم و اصلا سراغی از قلم و نگاشتن نمی گیریم و اینگونه است که شادی هایمان را ساپرت می کنیم !
به یاد با هم بودن هایمان "
یادمان می آید ، در گذشته های نه چندان دور ، همیشه وقتی مشکلی یا مسئله ایی دامانمان را فرا می گرفت به قلم و کاغذ پناه می بردیم و تا جایی که ذهنمان قد میداد و دفترمان گنجایش داشت از سطر سطرش می کشیدیم و بدون اندکی تفکر و حتی تامل ، سیاهی قلم را بر چهره دفترمان تمام می کردیم و به قول خودمان احساسات نوشتاری دلمان را بر روی کاغذ شناور می کردیم ... و بعد از اندکی صبر ، بسیار مشتاقانه برای نوید عزیزمان می خواندیم ... و نوید عزیزمان هم ( البته اگر تا انتهای قرائت مطلب مورد نظر ما ، خواب چشمان مبارکش را سرقت نمی کرد " ، آن هم به دلیل طویل بودن مطلب بنده " ) بدون برو و بدون بر گرد ، یا شدیدا تحسینمان می کرد که پوستمان نمی گنجیدیم .... ویا آنچنان توپ انتقاد را به سمتمان حواله می کرد که اصلا بی خیال دل بستگی به قلم و کاغذ می شدیم ... اما جدای از شوخی ، با این حال همیشه به نظراتش شدیدا احترام می گذاشتیم . و سعی در به کار بستن ایده هایش در نوشته های آتی مان داشتیم ... راستش از خودمان که پنهان نیست از شما چه پنهان خیلی موشکافانه بررسی می کرد و به قول خودمان ، مو را از ماست به بیرون روانه می کرد . باز هم که از خودمان که پنهان نیست و بد نیست که از شما هم پنهان نباشد که الته ، گاهی از کش آمدن مطالبمان ، اندکی گلایه داشت اما معتقد بود کش آمدن دست نوشته هایمان ، نکته خاصی را در بر دارد که فقط خودمان می دانستیم و بس ! ... نا گفته نماند که گاهی تیزی قلممان را نیز به رخمان می کشید و معتقد بود باید اندکی نرم تر بنویسیم ... البته نوید عزیزمان ، همیشه در جریان شور و هیجان و شر و شور احساساتمان بود و از جوگیری خارج از اندازه مان شکایت داشت ... هر از چند گاهی که شاهد و ناظر اندوه و غصه دنیوی ما بود و به چشم مشاهده می کرد که آنچنان از فرط ناخوشی زانوی غم را دو دستی در آغوش گرفته ایم که هر که نداند گمان می کنند مسبب غرق شدن کشتی تایتانیک ما بوده ایم !!! .... اما خب ، با این حال باز هم دل از قلم و دفترمان نمی کندیم و به قول خودمان بی خیال نوشتن نمی شدیم ... سخت خرسند و مشعوف و مسرور می گشت و برای نوید عزیزمان هم جای سوال و صحبت و حتی تعجب داشت که چگونه می شود با این همه کسالت و غصه جور واجور باز هم بنویسیم و مطالبمان بوی شادی و خوشی بدهد و حتی گاهی چیزک سرایی های نطنزمان را نیز چاشنی مطالب فریز شده مان کنیم !!! اما خب در پایان ماجرا ، نوید عزیزمان یک لبخند معنادار نثار وجنات و سکناتمان میکرد و برایمان ترقی را از خداوندگار هفت آسمان آرزو می کرد ...
اما حیف که دیگر او نیست ... و خبری از موج های مثبت انفجاریش نیست ..
و این روز ها در نبودش ، جای خالیش را شدیدا احساس می کنیم ... به حدی که گاهی حس عجیبی به سراغ روح و روانمان می آید و اندوهی خشن سر تاسر وجودمان را فرا می گیرد و روحیه لطیفمان به قدری آزرده خاطر می شود که ملزم می شویم جز در ناباوری نسبت به این مهم ، در هیچ اندیشه ایی داخل نشویم ... راستش هنوز نتوانسته ایم برای خودمان حلاجی کنیم که چرا اینگونه بی خبر و تصادفی نوید عزیزمان عزم سفر بی بازگشت کرد و رفتن را بر ماندن ترجیح داد ... اما همین اندازه می دانیم که با رفتن نوید عزیزمان بسیار تنها شدیم و با نبودش بسیار احساس تنهایی می کنیم ... تا حدی که گاهی فقط به قلم و دفترمان پناه می بریم و گاهی نیز در خیالمان با او ... نوید رفیق فابریک تمام لحظه هایمان بود و تنها کسی بود که تمام حرفهای دلمان در دلش خانه داشت و کلید این خانه را جز من و او هیچ کس نداشت ! و حال دیگر نمی دانیم ، باید حرفهای دلمان را در صندوقچه ی اسرار چه کسی جا سازی کنیم ؟!...
راستش از خودمان که پنهان نیست از رفقای جانمان چه پنهان ، در حاشیه برگزاری مراسم ، پاره ایی از مسائل ذهن مبارکمان را شدیدا به خود مشغول کرد که ترجیح دادیم این مسائل را در فالب چند تیتر خاص ، خدمت شما ارائه دهیم و قضاوت را نیز به شما عزیزان جان بسپاریم !!! لطفا ، لطف فرموده و بر داشت ذهنی خود را در صورت تمایل ، تایپ بفرمایید !
* تو : شب ، اتفاق ، سفر ابدی ، خواب ، آرامش من : سکوت ، نا باوری ، اشک بی امان ، جدایی ابدی ، اندوه * ازدحام قبل از استارت رسمی مراسم ! * گریه کن ، گریه قشنگه ... گریه سهم دل تنگه !!( سیاوش ) * بریز و بپاش دل و ریخت و پاش احساسات ! * پذیرایی در قبرستان ! * آرامش دل بعد از تشریف فرمایی به قبرستان ! * خشکی چشم ، خیسی دل ! * در جدایی ها بسی پیوندها بر قرار است ! * تلفن ها در پی آزادی ، همچنان مشغولند ! * آه و زاری دل در سکوت چشم من پیداست ! * سکوت مرگبار خانه ! * دل داری خود به خودی ! * اتاق خالی از صفای تو ! * حقیقت تلخ در نا باوری !
از تمامی دوستانی که در غم فراق نوید عزیزمان با حسی انسان دوستانه ما را همراهی کردند و با دل گرمی های خالصانه خویش ، سنگ صبور لحظه هایمان گشتند ، خالصانه و صمیمانه سپاسگزاریم
به امید زیارت شادی های رنگارنگ شما رفقای فابریک ...
|
|
+ نگاشته شده در
شنبه 9 آذر1387آنلاین از سوي سانـــاز منــوچــهری |
|
|
صفحه آنلاين ايميل رسمی ساناز منوچهری آرشیو اورجينال منوی ژولیده نوشت |
| اندر احوالات و حرف حساب من |
سلام دوستان ... من ساناز منوچهری (چیـــزک سرای قرن 21 ) متولد چهارم اردیبهشت ماه فصل قشنگ بهار هستم.@ قبل از هر چیز لازم و حتی واجب میدانم در پرانتز عرض کنم ( این وبلاگ که هم اینک در روبه روی دیدگان شما گشوده شده است ...در وبلاگهای دوستان نامبروان بنده با عنواین < شیک و پیک ؛ ژولیده نوشت ؛ چهارم اردیبهشت ؛ بهار خانوم ؛ خارج از شوخی و کمی تا قسمتی رسمی ، ساناز منوچهری و ... > جا خوش کرده است ...
چهارم اردیبهشت ماه همزمان با سالروز تولد رادیو در ایران عزیز ماست.برای اینکه عشقم را به رادیو ثابت کنم و امروز شصت وهشتمین سالگرد تاسیس رادیو رو در اذهان عمومی به ثبت برسانم تا اطلاع ثانوی نام این وبلاگ (چــــهارم اردیبهشت)شیـــــک و پیــــــک(ژولیــده نوشت ) خواهد بود! شما چه فکر می کنید ؟! بعضی ها میگویند این وبلاگ کاملا شخصی است و ورود به حریم خصوصی ممنوع است ! یکی میگوید رمانتیک است.دیگری ادیبانه را کیلیک میکند.آن یکی جدیت را نشانه میرود. دیگری میگوید شوخی میکنی اما منطق اینجا حرف نمیزند! ایشان میگوید خیلی رادیویی است بوی عشق رادیو عجیب به مشام میرسد . البته هستند کسانی که بگویند هیچ در بساط ندارد بی سر و ته مطلق بعضی هم شاید بگویند چه وب چرت ،تهی،پوچ و کچلی !!!وقتی اینجاقدم رنجه میکنیم ... یاد طلبکارامون برامون زنده میشه! آن یکی میگوید: این وبلاگ کمی تا قسمتی چاشنی طنز در بساط دارد!!!! اما کاملا نطنز است ، ادعات نشه طناز نمیشی، زور زیادی نزن !دیگری میگوید: کمی تبلیغاتی است ... لب کلام هر کس جوری به قاضی تشریف فرما میشود و قضاوت میکند . راستش از خودمان که پنهان نیست از شما رفقای جان چه پنهان ، ما خودمان هم نمیدانیم چه مینویسیم !ولی خودمان خیلی از خود راضی هستیم البته از آن لحاظ!چون هیچ وبلاگداری نمیگوید :ماست من ترش است!... گاهی فقط منتظر یک جرقه و شکار سوژه هستیم و به محض شکار، آستین هایمان را تا بنا گوش بالا میزنیم و چشمانمان را روی حدقه زوم میکنیم و بر روی اصل مطلب کیلیک میکنیم و ناگهان حس میکنیم صفحه کیبورد زیر دستان مبارکمان سبز میشود و سر انگشتانمان شروع به حرکت آکروباتیک و تایپ میکنند ... صحنه که حساس میشود اسلوموشن جان میگیرد ! آری در همین سکانس منتظر خوانش رفقای نامبروان در دل کله قندی را آب میکنیم و بعد مجدانه با پذیرایی از نقدهای کوبنده اما سازنده و بررسی های همه جانبه اما تحلیل های یک جانبه و هر آنچه که از زبان و دل همگان بر آمد _ چشم به مانیتور میدوزیم تا فکر دیگران را بخوانیم !!! ... راستی اینجــــا من خیــــــــلی حرف میزنم !... وقتی جو مرا میگیرد خدا به داد طرف جو برسد! البته وقتی عصبانی میشوم افسار احوالم دست خودم نیست و آن وقت زیاد حرف زیادی میزنم ... در کل دختری نازک نارنجی + لوس + پرحرف + خوش اخلاق + ساده + اجتماعی + حساس + خوش قول + احساساتی + راز دار + جو گیر + مسولیت پذیر + کنجکاو + خندان + عشق طبیعت + عاشق رادیو + عجول کمی صبور + و ...هستم!! ضمنا شوخی شوخی ،جدی میگویم و در عین جدیت شوخی میکنم...البته به دنبال کشف خویش نیز هستم ... راستی اگر کسی مرا کشف کرد خوم را هم خبـــر کند !!! آدرس محل سکونت فعلی: دنیا، کهکشان راه شیری،منظومه شمسی،کره زمین،خاورمیانه،قاره آسیا،کشور ایران،استان اصفهان،شهرستان اصفهان،کوچه 121 ،پلاک 67 |
| نویسنده دست به قلم و در قید حیات وبلاگ حاضر |
|
سانـــاز منــوچــهری ساناز منوچهری |
|
RSS
|