تبليغاتX
طنـزاندیش )!( ژولیده نـوشـت

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

شوخی شوخی،جدی میگویم و در عین جدییت،شوخی میکنم!=خارج از شوخی و کمی تـا قسمتی رسمی!

م : ن : سانـــاز منــوچــهری

بگذار از عشق تو باردار شوم


 


قیچی را به هم می زنم

سنگ ها را  به بتی که از تو ساخته ام پرتاب می کنم

کاغذ را مچاله می کنم

و قطره های اشک بر گونه هایم سنگینی می کند

کرکره چشمانم را پایین می کشم و به عمق قلبم می روم

می خواهم تو را از قلبم پاک کنم ...!

اما نه ... وقتی خوب فکر می کنم

من در شعله های عشق تو می سوزم

و با همین خیال توست که آرام می گیرم

این روزها عشق گرم تو مرا امیدوار به این زندگی پوچ  می کند!


( صاحب اثر : ساناز منوچهری )




م : ن : سانـــاز منــوچــهری

یادت باشد گلکم


 

 یادت باشد گلکم ؛


 گلت هنوز هم پر پر شده ی احساسی است ؛

 که روزگاری تو در قلبش کاشتی ؛

 یادت باشد گلکم؛ گلت هنوز هم بیقرار لحظه های است ؛ که با تو لحظه شد ؛

یادت باشد گلکم ؛

گلت هنوز تو را ؛ هنوز تو را ... هنوز تو را ... هنوز تو را دوست دارد ؛

حتی اگر تو رفتن را به ماندن ترجیح داده باشی ؛

حتی اگر تو آن روزهای شیرین ؛ یادت نیاید ؛

حتی اگر فراموش کرده باشی ؛ که روزگاری دوستم داشتی؛

 یادت باشد گلکم ؛

 گلت هنوز هم ...

هنوز هم ... به انتظار دیدن تو ...

کنار پنجره پیاده رو را قدم میزند ... 

اما یادت باشد گلکم تو هنوز هم برای من یک سیب زمینی بیش نیستی!


امضاء ... ساناز منوچهری



م : ن : سانـــاز منــوچــهری

کاش من هم رئیس جمهور بودم!


نگاه کن و ببین !


می بینی ؟؟!

مدیر جهان، دوست دارد در بین جوانان؛  ورزشکاران ایرانی را در المپیک 2012 لندن تشویق کند.

آن وقت من اینجا می نشینم و غصه خبرهای ارسال شده نخستین جشنواره تئاتر دانشجویی آسمان را به سایت های دیگر می خورم

او به فکر شور و شعف خویش است

و من در اینجا از بی خوابی، خواب چشمانم را محاصره کرده است اما باید زودتر اخبار اختتامیه جشنواره را به خبرگزاری ها میل کنم تا خبر سوخت نشده روی سایت ها برود. وگرنه آن وقت طرف حسابم دبیر جشنواره است! که اصلا هم با من شوخی ندارد و البته من هم با ایشان ندارم!!

آن وقت مدیر جهان مذکور ، خوش و خرم دوست دارد  روی نیمکت لم بدهد و خوشحال و سرحال ورزشکاران را تشویق کند

من 5 ماه خودم را به آب و آتش می زنم و آخرش هم دست از پا دراز تر سر جای اولم می ایستم اما او روی نیمکت جاخوش می کند و لبخندی بر کنج لب به دور دست ها خیره می شود

این است تبعیض بین یک ملت و یک شخص !!


امضاء ...ساناز منوچهری 28 اردیبهشت 91




م : ن : سانـــاز منــوچــهری

به اعصاب خود مسلط باشید


ذهن پرسشگر کودک تا پایان عمر به دنبال جواب!


برخی ها از کودکی در ذهنشان حک می شود وقتی داد بزنند به تقاضای شان پاسخ مثبت داده می شود. اما وقتی بزرگ می شوند می فهمند هرکه سرشان داد بزند تقاضایش را اجرا می کنند .و این چرخه ادامه دارد تا وقتی که انسان در فکر تولید مثل نسلی تازه مشغول شود!

امضاء ... ساناز منوچهری اردیبهشت 91





م : آپ تو دیت-آنلاین ن : سانـــاز منــوچــهری

عکس های من در سفر به تهران و رادیو جوان


سفر به تهران !




ساناز منوچهری در حوالی فرهنگسرای رسانه تهران






مهران دوستی - ساناز منوچهری  در استودیو سیار رادیو جوان در جشنواره جوانه






ساناز منوچهری در لابی هتل هویزه تهران







پیمان طالبی - شاهین شرافتی - طوفان مهردادیان - ساناز منوچهری (در سالن همایش های رازی تهران در جشنواره جوانه رادیو جوان )







این عکس یک شاخه از گل کاغذی باغچه خانه ی ماست ...خودم این عکس را یک عکس عاشقانه می دانم

با دوربین یکی از موبایل هایم شکار کرده ام! قلب یک گل کاغذی توسط ساناز منوچهری شکار می شود!





عکاس : ساناز منوچهری

www.baharbahargool.blogfa.com






م : آپ تو دیت-آنلاین ن : سانـــاز منــوچــهری

مادر یعنی زنی که روزی دخترانگی اش را مادرانه بازی می کرد


زنی که مادرانه دخترانگی اش را لطیف زندگی می بخشد!


کودک بودم و صدای تق تق کفش های مادر مرا وا می داشت تا کفش هایش را بپوشم و روی سنگفرش ها راه بروم تا صدای پاهایم را بشنوم و احساس کنم بزرگ شده ام

موهایم را شانه می کردم و گاه قیچی را در موهایم می زدم و ابروانم را روبه روی آینه با قیچی می چیدم(!) شاید به نظر بزرگ برسم .

کیف بر دوشم می انداختم و قدم را می کشیدم و پاهایم را بلند می کردم و شبیه مادر راه می رفتم  تا مثلا احساس کنم بزرگ شده ام.

عروسک هایم را می شستم نوازش می کردم برایشان لالایی می خواندم و کتاب قصه ورق می زدم تا حس مادرانه ام گل کند.

با عروسک هایم حرف می زدم به آن ها درس اخلاق می دادم ولباس هایشان را می شستم و دهانشان را سوراخ می کردم و غذا در دهانشان می ریختم و بعد از جایی خارجش می کردم! ( و چه وحشیانه وحید و سعید عروسک هایم را دار می زدند یا سر می زدند و وقتی از دبستان می آمدم نئششان را رو به رویم پهن می کردند !..هنوز از به خاطر آوردن آن حس متنفرم...چون عروسک هایم مثل فرزندان نداشته ام بودند و آن وقت ها حس مادرانه را حس می کردم!!)

حیاط خانه را جارو می زدم و با شلنگ آب می پاشیدم و برادر را مرتب و منظم می خواستم گوشه ایی بنشیند تا من از او پذیرایی کنم .اینجا می خواستم شبیه مادر خانه پذیرایی کنم

در آشپزخانه چهارپایه ایی زیر پایم می گذاشتم.پیش بند را می بستم  و دست های کوچکم دستکشی می کشاندم و ظرف ها را می شستم .حتی گاهی ذره های غذا وقتی به ظرف ها خشک می شد و بعد می دیدم آن ها را پنهان می کردم تا بعد دوباره بشویم !مبادا مادر که همیشه تمیز و نظیف بود این خرابکاری مرا ببیند.

چقدر لیوان و بشقاب و فنجان شکستم و در سطل آشغال جاسازی شان کردم یا در کوچه پرت کردم اما بعد همه چیز را به مادر گفتم...چقدر با نوید رادیو ضبط و کاست نوار خراب کردیم و نوارها را مچاله می کردیم تا سر به نیست کنیم و بعد همه از خرابکاری های ما سر در آوردند !

اتاق را مرتب می کردم و با دستمالی روی همه ی وسایل دستمال می کشیدم و بعد می شستم و لذت نظافت را می بردم.

سر برادر داد می زدم که رعایت کن.انقدر من تمیز می کنم چرا منظم نیستی . ای بابا .بس دیگه بزرگ شدی !!!

احساس خانم بودن و رئیس بودنم گل می کرد و برادرها را به کار وا می داشتم و بعد دست به سینه در حیاط روی صندلی می نشاندم و برایشان شعر و داستان های دنباله دار و نمایش اجرا می کردم و به آن ها نقش هایی می دادم تا مشغول باشیم و چه حالی می داد وقتی من کلاس می گذاشتم و یا با آن ها بازی نمی کردم و یا بازی شان نمی دادم!

با عشق لباس های مامان و بابا را اتو می زدم و با چه ظرافتی خط اتوی آستین و پاچه ی شلوار بابا را می انداختم...بماند که گاهی وقت ها به جای یک خط چند خط در جهات مختلف می انداختم و بعد کارشان زیاد می شد برای چند خط را یک خط کردن!

چه وقت هایی که هوس می کردم غذا درست کنم و چه آش هایی می پختم یا آنقدر شور که نمی شد لب زد یا آنقدر بی نمک که قابل خوردن نبود یا آنقدر چرب که یک وجب روغن داشت و یا البته آنقدر خوشمزه که همه انگشت هایشان را هم لیس می زدند!

چقدر حس مادرانه داشتن برای یک دختر زیباست ...وقتی از برادرش می خواهد مرتب باشد . و کنار پدرش در نظافت خانواده همراهی می کند تا مادر خانه کمی استراحت کند .

و چه شیرین است حس مادرانه وقتی کودکش را گرم زندگی می بیند و چه زیباتر وقتی پدر و مادر از تو رضایت دارند و با اشتیاق تو را در آغوش می کشند به تو محبت می کنند

و چه عطری دارد و چه حس خوبی وقتی مادر با یک لیوان چای داغ به استقبالت می آید و یک سبد میوه و انواع دسر را کنار دستت روی میز کامپیوتر می گذارد و تاکید می کند از خودت پذیرایی کن .

و چه زیباست لحظه ایی که پدر با ظرفی از خشکبار خوشمزه و اسکناس هایی در رنگ های مختلف کنار صندلی ات حس می شود و روی میز می گذارد و می رود

واقعا من چقدر خوشبختم ....  ای کائنات شما را سپاس به خاطر همه خوبی ها و داشته هایی که دارم

فقط اندکی عقل هم به من بدهید همه چیز تکمیل می شود .

امضاء ...ساناز منوچهری  22 اردیبهشت 91




م : ن : سانـــاز منــوچــهری

گراهامبل کجایی که مخابرات حالش خوب نیست!


چرا ؟!



این روزها دوستان به سوی ما شکایت می آورند که از بهر چه اس های ما را پاسخ گو نیستی و بنده از همه جا بی خبر شاکی می شوم که کدام اس را داده ایی که پاسخ نگفته ام

وقتی اس های دیلیوری شده به این باکس اینجانب را در سنت آیتمشان زیارت می کنم از تعجب شاخک های بهت زده ام بر سر در مغزم سبز می شود که یعنی چه...

و من هنوز در عجبم که آن اس های دیلیوری شده و نرسیده به این باکس اس دانی من به کدام خط و کجای دنیا رفته اند که نزد من نیامده اند!

حالا جالب تر اینکه گاهی وقت ها به برخی دوستان هم می زنگم اما خودم نمی دانم چطور ...!!فقط می بینم شماره ام روی موبایلشان است در صورتی که من نزنگیده ام..گویی موبایلم خودش برای خودش ببر و بدوز شده است و بدون اجازه من خیلی کارها می کند.

اینکه مخابرات چه دردی دارد و درد من چیست سوالی است که گوشه ی ذهن من سنگینی می کند!

امضاء..ساناز منوچهری 22 اردیبهشت91





م : این روزها روزگارم چگونه میگذرد؟! ن : سانـــاز منــوچــهری

نیوتن راست می گفت!


نهایتش، سایلنت می شوم

تمام شد آن شعله های آتشین که برای تو زبانه می کشید

آنقدر نازت را کشید تا از نفس افتاد

خنده دار است!

زمانه را می گویم

نیوتن راست می گفت " هر عملی را عکس العملی است"

اما بی خیال ! من تا تیر ماه ، پر التهاب نفس می کشم

از من می شنوی؛ بی خیال " تفریح در بین اپیزودهای هیچکاک " !

مرا حوصله از بهر کل کل با تو نیست

نهایتش پا فشاری کنی ، سایلنت می شوم...

آن وقت هر چه می خواهی بگو!!

من گوشم از حرف های تکراری تو ، پُر است...


امضاء ...ساناز منوچهری ، 21 اردیبهشت 91



م : گاهی دلم برای خودم تنگ میشود ن : سانـــاز منــوچــهری

خدا هست؟!


هستی بخش هستی ؟!


روزگاری کسانی بودند که آنقدر قدرت داشتند که مرا تا خدا می بردند

و همان بودن با او ، لذتی داشت وصف ناشدنی

اما این روزها آنقدر از همان خدا دورم که دیگر باورش ندارم

حتی اصرار برخی بر بودنش خنده ام را سبب می شود

دیگر شب بو ها هم بوی خدا نمی دهند...

حتی به امید او روز را شروع نمی کنم

قهر و آشتی اش را بی خیال !

نگاهش را هم در زندگیم حس نمی کنم

نمی دانم مشکل از چیست و شاید بهتر است بگویم از کیست؟!

اصلا مشکلی هست؟


امضاء ...ساناز منوچهری 20 اردیبهشت 91



م : تبلیغات با اسپانسر پنهان ن : سانـــاز منــوچــهری

مرگ در زندگی حق است؟!


تا تو نگاه می کنی قطره ی خون زبانه می کشد!



فکرش را نمی کنی اما چشمانت از حدقه بیرون می زند و جلوی چشمانت به آنکه خوب می شناختی اش تهمت می زنند ... بیانیه ایی را امضاء می کنند ... و در مقابل چشمان بهت زده ی تو  به قلب او خنجر می زنند... او را راهی انفرادی می کنند ...

البته اگر خیلی لطف کنند همان لحظه کارد به گردنش می زنند تا نبیند روزهای سخت سلول های خشک و سرد و بی روح هم کیشانی را که برای جان کندن او لحظه شماری می کنند ...

و زندگی هنوز در بین بعضی آدم ها به همین رنگ جریان دارد!


امضاء ...ساناز منوچهری 21  اردیبهشت 91



م : این روزها روزگارم چگونه میگذرد؟! ن : سانـــاز منــوچــهری

کام از سیگار لبت


این است حقه ی من نمی دانی ، بدان


بهانه می کنم ...و به بهانه بوسیدن لبت از سیگارت کام می گیرم ...

آنقدر می مکم سیگار را تا حس کنم  لب هایت را ته خیس سیگار و آنقدر  غرق می شوم در کام گرفتنت که جز بوسه  هیچ در ذهن پلید من نیست!

به بهانه ایی خاموش می کنم سیگار را تاکام تو باز مک بزند سیگارم را و آنگاه سیگار را با پوک هایم بوسه باران می کنم .

این است حقه من برای بوسه گرفتن از لب هایت .نمی دانی بدان!

امضاء ...ساناز منوچهری 20 اردیبهشت 91

www.baharbahargool.blogfa.com




م : ن : سانـــاز منــوچــهری

ساناز منوچهری در استودیو صدا !



نخستین جشنواره تئاتر دانشجویی آسمان


ساناز منوچهری اجرای نمایشنامه رادیویی







جشنواره تئاتر دانشجویی آسمان


www.theatreaseman.blogfa.com



بنر جشنواره : طراح بنر : وحید سعادت مطلق




بنر جشنواره : طراح بنر : وحید سعادت مطلق


به گزارش ستاد جشنواره تئاتر دانشجویی آسمان ساناز منوچهری دانشجوی کارشناسی سینما با حضور در بخش نمایشنامه خوانی در بخش بازبینی به مرحله اجرا رسید. جشنواره تئاتر دانشجویی آسمان 2شنبه تا 5 شنبه  25 تا 28  اردیبهشت 91 در اصفهان برگزار خواهد شد


 

جشنواره تئاتر دانشجویی آسمان
نام اثر : خانم شادی بر اساس نمایشنامه آقای شادی  دیوید ممت



نقش خوانان : ساناز منوچهری، رضا تاجمیر
کارگردان : ساناز منوچهری
تهیه کننده : سیامک منوچهری
طراح دکور ولباس : ساناز منوچهری
انتخاب موسیقی : مسعود ایران فدا 

زمان  اجرا : ۲۵ اردیبهشت ۹۱ ساعت ۱۷
بخش رقابتی : نمایشنامه خوانی
مکان اجرا : بلک باکس دانشگاه  ( طبقه سوم )


با سپاس از رضا مهدوی هزاوه ،حمید حاجی اکبری، سینا صالحی، مرضیه  صبوخانیان، البرز منوچهری،عاطفه نقوی ، علی شیرازی ،جلال بهمنی




خلاصه  نمایشنامه :

یک گوینده رادیو از یک ایستگاه رادیویی نامه های شنوندگانش را می خواند و به آن ها پاسخ می دهد . گوینده ایی که شنوندگان او را امین حرف های خود می دانند و با او مشورت می کنند .

در این اجرا 3 نامه خوانده می شود و در بین هر نامه یک تنفس با فاصله موسیقی جاز و بلوز همراه است، نامه ایی محرمانه نیز با اسمی رمزی پاسخ داده می شود.

ساناز منوچهری برای جذابیت کار قرار است با دو شخصیت سازی کار را اجرا کند .و با شخصیت خواننده نامه و پاسخ دهنده با تغییر صدا این نمایشنامه را اجرا کند.


نمایشنامه " آقای شادی" نوشته دیوید ممت نویسنده امریکایی است.این اثر نام برنامه ایی است که سال 1934 از یک ایستگاه رادیویی در امریکا پخش شده است و در سال 2012  در بلک باکس در اصفهان توسط ساناز منوچهری اجرا خواهد شد.


جلسات تمرین من !

همان گونه که برهمگان واضح و مبرهن است،هر تئاتری قبل از اجرا  بسته به کم و کیف اثر، جلسات تمرین متعدد و مستمر دارد. و در این جلسات تمرین از خوانش ساده متن تا آکسان گذاری،تحلیل شخصیت،نقش خوانی،سفید خوانی متن،ادای درست کلمات،وزن آهنگین جملات،تمرین بیان و ... با نظارت کارگردان،مورد بررسی تیم تئاتر قرار می گیرد.


از آنجایی که اثر من یک اثر تک پرسوناژی بود. برای تمرینات خودم از هر لحظه ایی بهره می گرفتم. پلاتوهای تمرین نمایشنامه برای من تمام مکان ها و لحظه هایی بود که بودم.

من دختر پر مشغله ایی هستم با ذهنی مملو از فکرهای گوناگون که هر لحظه خواسته یا ناخواسته از هر سویی سوسو می زنند، برای همین از هر لحظه ایی که لحظه می شد برای تمرین بهره می بردم.


من در اتاق خودم در منزل پدری،دانشگاه، اتوبوس،تاکسی،پارک،کتابخانه، پشت میز کامپیوتر برای خودم تمرین گذاشتم.

در بستر خواب قبل از خواب بعد از بیداری تمرین می کردم.در مسیر دانشگاه در مینی بوس، نمایشنامه دیوید ممت را ورق می زدم.حتی در کافی شاپ و کافه  وقتی منتظر آماده شدن لیست منوی سفارش بودم ، آقای شادی می خواندم !


( این رادیو را تهیه کننده کارم سیامک منوچهری که پدر عزیزم هستند از طریق یک واسطه رادیوهای قدیمی برای من تهیه کردند و این یک عکس اورجینال است که توسط ایمان مهتابی گرفته شد و با چه مشقتی من این رادیو را در کوله پشتی البرز حمل کردم و تا دانشگاه بردم تا این عکس  و عکس های دیگر شکار شد )


حاشیه حواشی

لازم به توضیح است این نمایشنامه "آقای شادی" نام دارد و کاراکتر قصه یک گوینده مرد در یک استودیو رادیویی است.
اینجانب بعد از بررسی دقیق متن ،از آن جایی که احساس کردم هیچ خللی در اصل قصه وارد نمی شود، این کاراکتر را به زن تغییر دادم و با نهایت ریسک خودم مسولیت اجرای آن نقش را برعهده گرفتم!


همچنین لازم است توضیح دهم ،اثر بنده درابتدا و از ابتدا در بخش تئاتر صحنه ایی ثبت نام شد. اما شاید عجیب باشد- به دلیل اینکه یک هفته قبل از تاریخ بازبینی دچار سرماخوردگی شدید شدم و کاری که به شدت وابسته به صدا بود را نتوانستم به جشنواره برسانم.

البته حتی در آن روزهای ناخوش احوالی بارها به دوستان و آشنایان تاکید کردم که باید این رکورد ناخوش احوالی را در کتاب گینس ثبت کنند- آن هم در چنان روز حساس وحیاتی که ویروس های بی انصاف سرماخوردگی به جان تارهای صوتی  و سیستم دفاعی بدنمان افتادند-  اما از آنجایی که دستمان به کتاب گینس راه نبرد،امید است که این فاجعه ی دلخراش و بهت بر انگیز را در بولتن جشنواره تئاتر دانشجویی آسمان زیارت کنیم تا آیندگان بدانند و بخوانند زمانه چگونه ما را از صحنه به نمایشنامه خوانی پاس داد و بنده را بر آن داشت که خیال صحنه را از سر بیرون کنم و به اجرا به سبک نمایشنامه خوانی بیاندیشم.


لازم به ذکر است حتی در روزهای ناخوش احوالی یک بار هم اثر را با لطف هم کلاسی خوبم فاطمه بهروز ضبط کردیم .اما چون از کیفیت کار و مخصوصا صدای نا به هنجار خودم رضایت نداشتم و از طرفی روز بازبینی به اتمام رسیده بود. این بود که این اثر به بخش نمایشنامه خوانی، ناخواسته یا خواسته شوت شد.


و از آن جایی که بنده از ما ه ها قبل حتی به دکور،موسیقی، لباس و دیگر موارد اندیشیده بودم و با طراح صحنه ( مسعود ایران فدا ) مشورت های خاصی در طی جلسات مهم و حیاتی داشتم .و برای دکور استودیو رادیویی ام مقداری تجهیزات خریده بودم،حقیقتش، دلم نیامد تجهیزات خریداری شده روی دستم بماند، و از طرفی نمی خواستم هزینه ی زمانی که  مشورت و خرید کردن برای طراح صحنه ام داشت، سوخت شود. ترجیح دادم این نمایشنامه خوانی را اگر در مرحله بازبینی پذیرفته شد با میزانسن اجرا کنم .


جای دارد از همین جا از مسعود ایران فدا،هنرمند خلاق،طراح دکور،لباس و پوستر اثرم که در انتخاب موسیقی هم مرا مشاور بود شدیدا تشکر کنم و از اینکه وقت و بی وقت وقت ارزشمند و گرانبهایش را صاحب شدم و از طریق تماس تلفنی ،ارتباط اس ام اس و دیدار فیس تو فیس در مکان های مختلف به خصوص کافی شاپ هتل سفیر بارها و بارها از راهنمایی های ارزشمند ایشان بهره مند شدم وجدانا از صمیم دل ،تشکر کنم .


ابراز خرسندی خود را ابراز دارم از همکاری با چنین هنرمند خلاقی که با ذهن پویا و در آن لحظه خلاق خود به من درس های تجربی بسیار خوبی آموخت. ناگفته نماند بعد از بررسی متن و برای اینکه زمان اجرای آن طولانی نشود و از حوصله مخاطب خارج نشود در طی یک جلسه خصوصی با بررسی متن توسط مسعود ایران فدا این متن را خلاصه تر کردیم و نتیجه آن شد که به مرحله اجرا خواهد رسید.


جای دارد از حمید حاجی اکبری که مسعود ایران فدا را ماه ها پیش از نظر فنی و تکنیکی تایید کرد ،به اینجانب معرفی کرد و همان معرفی و آشنایی با ایشان باعث همکاری های خاص با ایشان شد و همکاری  موفقیت آمیز قبل منجر به دست همکاری مجدد  در این پروژه نیز شد، نهایت قدر دانی را داشته باشم.


شاگردی مقابل استاد  حرف می زند !

به عنوان یک دانشجویی که از هر فرصتی برای حقیقت گویی استفاده می کنم. لازم و حتی واجب می دانم در این قسمت از دلگویه هایم از استاد رضا مهدوی، مردی که  استادانه و هنرمندانه پایه های این جشنواره تئاتر دانشجویی را بنیان نهاد و با امیدهای پرشور خود دوستان دانشجو را صمیمانه کنار هم گرد آورد، نهایت سپاس داری و سپاس گزاری را در نقش یک شاگرد، در کسوت استاد گرانقدرم که بانی بروز خلاقیت بسیاری از دانشجویان بوده و هستند – داشته باشم.

( جمله بندی های بلند اینجانب از ذهن پرمشغله و پر هیاهوی من نشئت گرفته است)


تئاتر دانشجویی از نظر یک دانشجو به نام ساناز منوچهری

تئاتر دانشجویی بروز یک خلاقیت است .خلاقیتی که می تواند بروز جرقه هایی برای شعله ور شدن و شکوفا شدن استعدادهای پیدا و پنهان جوانان خلاق شود.تئاتر دانشجویی ابتدای مسیری است برای رسیدن به قله های رفیع خوش نامی!


سخنی با مسولین شنوا ! به صندوق  پیشنهادات و انتقادات دل مسولین

اجازه دهید استعدادهای کشف نشده  دانشجویان کشف شوند .لطفا اجازه جوانه زدن، شکوفه دادن و گل کردن جوانان خلاق و اکتیو درعرصه تئاتر را فراهم کنید.

دانشجویان مستعد را ساپرت کنید و دانشجویان بالقوه را شکوفا کنید. بگذارید تئاترهای دانشجویی  برای موفقیت آن ها در عالم هنر،سکوی پرش باشد.


تا جایی که می توانید با خرید تجهیزات و استاندارد سازی سالن و سن تئاتر با تیم های تئاتر همکاری و همیاری کنید.

پای حرف دل جوانان بنشینید حتی با آن ها مشورت کنید از آن ها ایده و راهکار بخواهید و به آن ها برای کشف خودشان انگیزه بدهید.


به آن ها امید هدیه کنید. درهای نداری، کمبود و کاستی را برای همیشه ببندید همراهی مسولین و محقق شدن وعده و وعیدهایشان آرزوی تمام دانشجویان است.

وقتی چنین پتاسیل های تئاتری در یک دانشکده هنری هست آن ها را حمایت کنید و به جشنواره فیلم هم فکر کنید .




 
 هم کلاسی سلام !


 باور کنید هر کدام از ما اگر بخواهیم هر کاری از دستمان بر خواهد آمد . می توانیم دانشگاهمان را از لحاظ استعدادهای هنری در ایران شهره کنیم . به شرطی که یک همبستگی در بین ما موج بزند.


به داشته های هم دیگر احترام بگذاریم و آن هایی که دارند در بخشندگی دارایی خود سخاوت به خرج دهند.البته در پرانتز لازم است بگویم دارایی، ثروت مالی منظور نیست، بلکه استعدادهای ذاتی و اکتسابی است که بنده از تمام دوستان با استعداد و خلاق استدعا دارم در بخشش دارایی خود به هم ول خرج باشند!


شگردهای خلاقانه ی خود و دانسته های هنری خود را در اختیار هم بگذارند.

هم فکری و کارهای تیمی یادمان باشد. باور کنید ما حتی می توانیم در محدودیت ها به اوج خلاقیت برسیم.


همدیگر را پلی برای رسیدن به قله بسازیم  و هیچ گاه بین راه هم سد نشویم!

به باورهای همدیگر احترام بگذاریم. منتقد خوبی باشیم ، منصفانه نقد کنیم و جسورانه نقد پذیر باشیم. نقدهای کوبنده اما سازنده را پذیرا باشیم و هرگز ناعادلانه و سلیقه ایی کسی را به باد انتقاد نگیریم. در رقابت رفاقت داشته باشیم و در رفاقت رقیب خوبی برای بروز استعدادهای هم باشیم.


حتی گاهی فکر می کنم اگر برخی مسولین یا گوش شنوا ندارند و یا نمی خواهند از کمبودها و کاستی های ما بشنوند، از خودمان شروع کنیم .
همان طور که به همت دانشجویان سینما، انجمن علمی  سینما راه انداختیم، انجمن هازمان سینما برای رفاه حال دانشجویان راه اندازی شد. جشنواره تئاتر دانشجویی آسمان به همت و جسارت استاد رضا مهدوی و حمایت برخی از مسولین دانشگاه برگزار شد.

پس همت کنیم و با هم بر بسیاری از مشکلات فائق بیاییم و باهم همه چیز را بسازیم.


همانگونه که بین تمام رشته های هنری این دانشگاه رفاقت و صمیمیت هست می توانیم به رفاقت بیشتر و همکاری موفقیت آمیز تر بیندیشیم.


 شاید وقتی من و تو از این دانشگاه می رویم به نظر دیگر ساختن برخی چیزها  دردی را از ما دوا نکند .اما باور کنید آرامش آن دانشجویانی که بعد از ما در این دانشگاه پای می گذارند، لذت بخش است.

من خوب می دانم مشکلات و دغدغه هایی که ما از کمبودهایی که در بسیاری از دانشگاه ها موج می زند- داریم، ما را دانشجوتر از آن دانشجویانی خواهد کرد که در رفاه کامل دانشجو هستند.


لازم به ذکر است اگر چه رفاه، فوق العاده است اما گاهی همین محدودیت ها باعث بروز خلاقیت هایی می شود که اگر میلیارد ها دلار پول داشتی و در رفاه بودی شاید چنین ایده های خلاقانه ایی به ذهنت خطور نمی کرد.


یادمان باشد همیشه شعله های امید را در قلب ،روح ،جسم و ذهنمان شعله ور نگه داریم و بداینم امواج مثبتی که از سوی کائنات عالم دریافت می کنیم می تواند زمینه ساز موفقیت های روز افزون تک تک ما دانشجویان هنر دوست شود.

به شرطی که انگیزه و جسارت را همیشه چاشنی تحقیقات و مطالعات صحیح خود در رشته هنری خود کنیم.




پوستر جشنواره : طراح پوستر : وحید سعادت مطلق

پوستر جشنواره : طراح پوستر : وحید سعادت مطلق





امضاء... ساناز منوچهری دانشجوی کارشناسی سینما/ 16 اردیبهشت 91

www.baharbahargool.blogfa.com





م : ن : سانـــاز منــوچــهری

اندراحوالات خود تحویل گیری!


خود تحویل گیری موهبتی اکتسابی  یا  ذاتی  ؟!


در این زمانه که گیتی جهانی است برای خود و دنیا هم زمانه ایی است در حد خودش ،آدم هایی یافت می شوند که هیچ کس را جز خود تحویل نمی گیرند و در تحویل گیری خود استادی هستند به تمام معنا استاد! استادانی که خود تحویل گیری را پیشه خود ساخته اند و در بسط و گسترش آن راه به جاهای باریک و ناکجا آبادیی برده اند که آدمی فکرش را هم نمی کند


آدم هایی در بین همین آدم های هزار و نقش و نگار یافت می شوند که آن چنان خود را خدای هرکاری می دانند و می خوانند که آدمیان دیگر گمان می کنند جز اینان آدمی نیست و براین آدمیان است که بر این آدمیان از آدمیان بهتر احترامی بگذارند در حدشگرف زیاد و آن ها را چنان تحویل گیرند که خود نیز در تحویل گیری خود همراه آنان باشند.


خود تحویل گیری موهبتی است اکتسابی و گاه ذاتی که در ذات بعضی آدم های خاص و البته برگزیده تعبیه شده است و از بهر داشتن چنین خصلت خارق العاده ایی برخی آدمیان دیگر انگشت حیرت بر لب می گزند که این موجود مقدس قابل ستایش،احترام و تقدیس است و باید وی را تحویل گرفت در حد خیلی زیاد ...

و این است که فوج فوج آدمیان به درگاه آن آدمی هجوم برده و وی را با هرگونه الفاظ و حرکات و هر آنچه که از دستشان بر می آید تحویل می گیرند .و آنقدر در کار خود سماجت و لجاجت می ورزند و زیر پیاز داغ این تحویل گیری را زیاد بالا می برند که آدمی تحویل گیرنده خود نیز دچار خود تحویل گیری مفرط می شود و این مرض چنان به جانش رخنه می ورزد و در روحش ریشه می دواند که هیچ احدی را بنده نیست و خود را خدای هر کاری می داند و هیچ آدمی را آدم به حساب نمی آورد و خود را خدای آدمیان محسوب می کند و انتظار دارد هر آدمی به وی تعظیم و افتخار کند .

و اینجاست که آدم های خود تحویل گیرنده هیچ فرستنده ایی را دریافت نمی کنند چرا که هیچ فرستنده ایی برای آن ها نامه ایی نفرستاد تا گیرنده اش آن  آدم تحویل گیرنده باشد و اینجاست که آدمیان خود تحویل گیرنده خود به خود به آدمیانی با همان مارک یعنی خود تحویل گیرنده تبدیل می شوند و تنها خودشان هستند که خودشان را می گیرند و البته تحویل  می گیرند و آدمیان دیگر از گرفتن تحویل آن ها معذور هستند و ترجیح می دهند آدمیان خود تحویل گیرنده را به حال خود واگذارند تا آنقدر خودشان را تحویل بگیرند بلکه یکی تحویلشان گرفت!


امضاء ... ساناز منوچهری

www.baharbahargool.blogfa.com